ابرویش را دست هیچکس نمی داد. سالها بود که به آرایشگاهی در سه چهارراه دورتر از خانه اش می رفت در حالیکه در این مدت در همسایگی اش سه چهار آرایشگاه جدید دایر شده بود. دختر بزرگش اما فرق می کرد. دختر کوچکش عسل باهوش بود، با نمک بود و زیاد حرف می زد. در ضمن با لب تاپش هم بازی می کرد، نقاشی هم می کشید و درس هم می خواند. دختر بزرگتر که نگار نام داشت کم حرف و بلکه بی حرف بود و فوق دیپلم دانشگاه آزاد کرج را هم نیمه کاره گذاشت. غذا نمی خورد ، میوه نمی خورد، به گوشت اصلا لب نمی زد و معلوم نبود چگونه زنده است. با این حال سفره را پهن می کرد و جمع می کرد و سریعا مشغول شستن ظرفها می شد. دختر کوچکتر هم خوب غذا می خورد و هم قشنگ تر و قدبلند تر بود. با این حال دست به سیاه و سفید نمی زد. در عوض پرخرج بود و ابایی نداشت که هر چیزی را که دوست دارد از مادرش بخواهد. سال قبل هوس کلاس گیتار کرد و مادرش را واداشت برایش یک گیتار بخرد- هوسی که دو هفته بیشتر طول نکشید. چند هفته بعد یک چرخ خیاطی پانزده کاره خواست که تنها جای خانه را تنگ کرد بی آنکه استفاده شود. نگار را اما باید می پایید که برای دانشگاهش پول کرایه داشته باشد. با مادرش کمتر حرف می زد اما با خواهر کوچکترش حرف می زد و حتی گاهی بگو و بخند می کرد.
اخیرا تلاش کرد برای او سرگرمی ای ایجاد کند. پیشنهاد ثبت نام در یک کلاس آرایشگری را به او داد. نگار بعد از لحظاتی سکوت بطور غیرمنتظره گفت "آرایشگری؟" و قبول کرد. با این حال نه از کلاسها حرفی می زد و نه سوالی را با بیشتر از بله یا خیر جواب می داد؛ نه به نظر می آمد که روحیه اش عوض شده و نه خوشحال تر به نظر می رسید.
دیشب به نظرش آمد ابرویش دوباره بلند شده و فردا باید به آرایشگاه برود. این فکر مصادف با ظرف شستن نگار بود. به نظرش رسید که دخترش آه کشید. نگار کلا کم نفس بود و گهگاه نفسش را بیرون می داد اما در آن لحظه چهره اش هم غمگین به نظر می آمد. خانم معصومی گفت "ببینم...بلدی ابرو درست کنی؟" نگار نگاهش را چرخاند به طرف او و با لبخند گفت "من؟" واقعا گویا خوشحال شد. خانم معصومی باورش نمی شد که دارد این کار را می کند. نگار ادامه داد "ببینم می توانم؟" خانم معصومی نزدیک بود پشیمان شود اما دلش نیامد. به این امید بود که آن لبخند بر صورت دخترش باقی بماند. تا آنوقت باورش نشده بود که دخترش به آرایشگری علاقه دارد. در دلش گفت "دختر! می بینی چه بلایی سر من میاوری؟" بعد از مدتها احساس کرد دارد برای این دخترش هم کاری می کند.(ادامه دارد)
---------------------------------
با توجه به استقبال شدید علاقه مندان از داستان ، بر آن شدم که مجله زردی در حد حجم وبلاگ راه اندازی کنم و یکی از آرزوهای سالیان اخیرم را محقق کنم. پیش درآمد را یک مطلب " تست شخصیت " قرار داده ام:
سوال زیر را با انتخاب یک و تنها یک گزینه از گزینه های زیر که به نظر شما نزدیکتراست پاسخ بدهید. سوال این است:
چرا برنامه نود پربیننده است؟
| 1 | چون جنجالی است |
| 2 | چون راستگو است |
| 3 | تنها برنامه ای است که حقیقت را می گوید |
| 4 | سیاسی است و تلویحا مسائل سیاسی را مطرح می کند |
| 5 | مردم به فوتبال علاقه دارند |
| 6 | نود پربیننده نیست |
| 7 | مردم از سیاست خسته شده اند و به ورزش پناه آورده اند |
| 8 | چون مسائل لیگ برتر را تعقیب می کند |
| 9 | بس که بعضیها بی سلیقه اند |
| 10 | ناراحتید قطعش کنید |
تفسیر جوابها بر اساس شماره گزینه ای که علامت زده اید این است:
1-شما یک آدم خوش اخلاق و خوش صحبت هستید. با مردم مهربان هستید و معمولا به جمع های دوستانه شادی و سرزندگی می آورید اما شاید زیاد جدی گرفته نشوید
2-شما جدی هستید و مسائل را تنها در چارچوبهای دودو تا چهار تا تحمل می کنید و از اینکه تقصیری که ندارید متوجه شما شود بیش از حد خشمگین می شوید. عجیب است که با این اوصاف به فوتبال هم علاقه مند هستید
3-دیر باور هستید. تنها حقایق مورد قبول شما رو شدن دروغ ها و رسوایی هاست. صفحه حوادث روزنامه را اول می خوانید
4-علاقه ای به فوتبال و برنامه نود ندارید. یک آدم سیاسی و حزبی هستید
5-برنامه نود را نمی بینید
6-دانشگاهی یا روزنامه نگار و تحلیل گر رسانه هستید. علاقه دارید مخالف خوانی کنید
7-رسانه ملی را کمتر می بینید
8-فوتبالی اعم از مربی ، بازیکن یا هوادار هستید
9-شما زن هستید
10-شما مستبد و خود رای هستید و مخالفت با نظرهایتان را تحمل نمی کنید. نمی دانید چقدر برای دوستانتان ملال آور شده اید. دوست دارند حرفتان قطع شود هرچند که عقیده دارند راست می گویید. بیشتر مردم به نظر شما مبتذل می آیند و به چرندیات بیش از حرف جدی علاقه دارند
(توضیح : میزان درستی این تفاسیر 95 درصد است.)
مدیر که رفت خانم زمانی آمد و از آقای معبودی خواست که پیش خانم معصومی هم برود. اتاق خانم معصومی چند اتاق آن طرف تر ته راهرو بود. احوالپرسی مودبانه ای با آقای معبودی کرد و دفتر اسامی اش را باز کرد و جلوی نام معبودی تاریخ ورود او یعنی همان روز را نوشت. بعد دفتر را بست و سرجایش گوشه میز گذاشت و با لبخند معمولش گفت" خوش آمدید. در خدمت شما هستیم". سی و دوسال سابقه داشت اما به قیافه اش نمی آمد. یک جاچسپی خاکستری رنگ ، یک دستگاه منگنه ، چند خودکار و دو ماژیک به رنگهای قرمز و سیاه و یک دفتر محتویات روی میزش بود. دوباره دفتر را برداشت و باز کرد و لیست اسامی را نگاه کرد. هنوز بیست نفری از تازه واردها از اداره سابق آقای معبودی قرار بود بیایند و شروع به کار بدهند. دوباره دفتر را بست و سرجایش در گوشه میز گذاشت. عادت داست که دست به سینه پشت میزش بنشیند. روی میز تمیز و براق بود با این حال چند دقیقه بعد به این فکر افتاد که روی میزش جایی که جاچسپی و دفتر و وسایل را می گذارد دوباره دستمال بکشد. کشوی سمت راست میزش را بیرون آورد و آنجا را دستمال کشید. البته نظافتچی هم استثنائا هر روز صبح روی میز او دستمال می کشید. بیست دقیقه بعد به این فکر افتاد که یک شکلات بخورد. هم تافی داشت و هم شکلات کاکائویی. به هم اتاقی اش خانم شکوهی هم تعارف کرد اما او تشکر کرد و نخواست. نیم ساعت بعد خانم شکوهی از او محل خدمت کارمندی به نام نیازی را پرسید. خانم معصومی دفترش را باز کرد و کمی ورق زد و نام کارمند مورد نظر و محل خدمتش را دید. دوباره دفتر را سرجایش گذاشت. مدتی بعد کیفش را از کشوی سمت راست بیرون آورد و زیپش را باز کرد. آیینه کوچکی را از آن بیرون آورد تا ابروی راستش را که مشکوک بود دخترش اندکی خراب کرده باشد دوباره ببیند. بیشتر از ده سال بود که معاون امور اداری بود.(ادامه دارد)
قسمت اداری چند اتاق داشت. اتاق خانم زمانی که رئیس بود. اتاق معاونش خانم معصومی که خانم ها شکوهی و خزائی هم در آن می نشستند. خانم شکوهی مسوول مرخصی ها و خانم خزائی مسوول امور ارتقا بود. اتاق دیگر اتاق خانم ها رمضانی و مجیدی و کمالی بود که به ترتیب کار تایپ، ثبت نامه ها و امور رفاهی را انجام می دادند. اتاق دیگر اتاق آقایان دارابی، صالح نژاد و فلاح بود که اولی ملغمه ای از همه کارهای پرسنلی را انجام می داد، دومی تقریبا بیکار بود و سومی بعضی کارهای پراکنده را در کمک به دارابی انجام می داد. اتاق بعدی اتاق آقایان یوسفی، مولایی و احمدی بود که با هم کارهای مربوط به دبیرخانه را انجام می دادند. اتاق دیگر، اتاق آقای خادم بود که مسوول دبیرخانه بود و اکنون معبودی هم به آن اضافه شده بود. همه این افراد –یعنی کل قسمت اداری- زیر نظر یکی ازمعاونان مدیر یعنی آقای جمشیدی کار می کردند.
معبودی آقای جمشیدی را دیده بود وقتی که خانم زمانی بردش و معرفی اش کرد اما بقیه معاون ها را نمی شناخت. برای همین هم وقتی آقای خلجی به اتاق آنها آمد و سراغ خادم را گرفت نفهمید که او معاون است. گفت"نمی داند کجا رفته" و معاون رفت. بعد که آقای خادم آمد آقای خلجی دوباره آمد نامه ای را که در دستش بود به خادم داد و توضیح داد که کدام صفحه را به پیوست نامه بفرستد و کدام را به او برگرداند. معبودی باز هم نفهمید که او معاون است اما دید که خادم از جایش بلند شد. ده دقیقه بعد خود مدیر کل آمد که معبودی دیده بودش و می شناخت. وارد نشده گفت "نامه ای از ستاد نیامد درباره آمارها؟" آقای خادم گفت"نه!..حالا بازهم نگاه می کنم" و نامه های روی میزش را یکی یکی نگاه کرد. مدیر رفت و معبودی فرصت بلند شدن پیدا نکرد. پانزده دقیقه بعد مدیر دوباره آمد و پرسید"نبود؟". آقای خادم گفت"نه!". مدیر گفت "می گوید که صبح فرستاده". بعد خودش چند نامه را برداشت تا نگاه کند. معبودی باز هم از جایش بلند نشد. از نظر او اینجا ایستگاه آخری بود که می شد کسی را به آن تبعید کرد. "از که بترسم و به که احترام کنم؟"
آقای مولایی سیگارش را توی سطل زیر میزش انداخت و با سرعت بیشتر محل خدمت ها را روی حکم ها نوشت. احمدی کارتابل ها را برداشت و برد. کارتابل دفتری بزرگ با جلد چرمی و ورق های مقوایی است که نامه های آماده امضا یا پاراف را به برگه های آن الصاق می کنند و تحویل مافوق های ادارات می دهند. اداره یک مدیر کل و سه معاون داشت. ظاهرش فکستنی بود اما شش ساختمان و هجده واحد داشت که هر تعداد از واحدها زیر نظر یکی از این معاون ها بود. مدیر کل آقای سلامی بود که کارتابلش را باید تحویل مسوول دفترش آقای ناظری می داد. پیرمردی بازنشسته بود که به قولی داشت سی سال دوم خدمتش را پر می کرد اما در واقع سی و شش سال سابقه داشت. آدم خوبی بود. فقط به تصور احمدی کمی فضول بود و کارتابل مدیرکل را وقتی تحویل می گرفت ورق می زد و نگاه می کرد. احمدی کارتابل را روی میز آقای نادری گذاشت در حالی که او در حال حرف زدن با تلفن بود. نادری در همان حال با دستش اشاره کرد که او بماند. تلفن که تمام شد کارتابل را برداشت و ورق زد و احمدی همین طور منتظر بود که چکارش دارد. کارتابل را که دید احمدی پرسید" کاری داشتید؟"، گفت "نه!" و احمدی رفت. در حال رفتن با خودش گفت "این بابا هم انگار هوا برش داشته که رئیسی چیزی است."
یک دوباری اتفاق افتاده بود که در کارتابل نامه های پاراف شده یا مربوط به معاون ها پیدا شده بود. هر بار مدیر این نامه ها را از کارتابل بیرون آورده و روی آن گذاشته بود اما چیزی نگفته بود. از آن به بعد نادری کارتابل را چک می کرد. می ترسید مدیر یکباره از دیدن چنان نامه ها در کارتابلش عصبانی شود و داد و بیداد به پا کند. در اصل به او ربطی نداشت اما حوصله سر و صدا نداشت و البته نمی خواست هم برای کسی بد شود.
احمدی سپس کارتابل معاون اداره ، آقای جمشیدی را برد. در حال حرف زدن با تلفن از دستش گرفت. بعد رفت سراغ معاون دیگر اداره آقای مسرور که در حال نوشتن نامه بود و از او خواست کارتابل را گوشه میزش بگذارد. کارتابل آخری مربوط به معاون دیگر آقای زاهد بود که نشسته بود و داشت ناخن انگشت سبابه دست راستش را روی ناخن شصت دست چپش می کشید. تا دیدش گفت "شلی احمدی! شلی...کجایی از صبح؟"احمدی گفت "سرمان شلوغ است خدایی. از صبح سرمان را هم نتوانسته ایم بخارانیم."آقای زاهد گفت "نمیرید از کار زیاد..نمیرید." در راه برگشت به اتاق ، احمدی به کار بعد از ظهرش فکر می کرد که عبارت بود از بازگرداندن زنش به خانه. این بار دیگر همه حتی مادرش می گفتند که او مقصر است. دست خالی هم که نمی شد رفت. اما با پولی که او در جیب داشت حتی یک لباس زنانه ساده هم نمی شد خرید و بدون شیرینی هم نمی شد. باید قرض می کرد حداقل پول شیرینی را اما از چه کسی؟ تا حالا از دو سه نفری قرض کرده بود و پس نداده بود.
مولایی با ورود او به اتاق درخواستش را گفت. گفت" احمدی جان! من امروز خانمم وقت دندانپزشکی دارد می خواهم زودتر بروم. هستی تو؟" احمدی گفت "می خواهی بروی؟...برو. دندون و اینها بالاخره چیزی نیست که ..برو من هستم. خیالت راحت...فقط مولایی جون! پنج تومن داری به من قرض بدی؟... ببخشیدها... یک حساب هم داریم ..." مولایی با تعلل از جایش بلند شد و دست در جیب کرد و گفت"ببینم دارم.."ته جیبش دو اسکناس دو تومانی و یک هزار تومانی و یک پانصد تومانی بود. احمدی گفت "نداری باشد." مولایی گفت "نه!چهارتومن هست...بگیر. من حالا از خودپرداز می گیرم." قبلا هم ده تومان به او داده بود که نداده بود. در دلش گفت "حالا به کجایت می رسد این چهار تومن؟ خدا را شکر هر غلطی که کردم تریاکی نشدم."(ادامه دارد)
آقای مولایی با حکم ها و کپی هایش به اتاقش یعنی اتاق روبرو رفت. معبودی با خودش گفت "حیف که چند سال دیر آمدی." چند سال قبل را می گفت که تازه کار بود و هر کاری انجام می داد. کار به جایی رسیده بود که متصدی کپی برای همه کپی می گرفت جز او و می رفت کنار تا او خودش کپی بگیرد. متصدی بایگانی برای همه کارمندها پرونده می آورد اما او به بایگانی می رفت و خودش پرونده می آورد.
آقای مولایی پشت میزش نشست و دفتری با جلد سبز رنگ و رو رفته را جلویش گذاشت که در آن اسامی کارمندان به ترتیب الفبا قابل یافتن بود. الف ها در یک صفحه بود ب ها در صفحه بعد و به همین ترتیب. به لبه هر برگه تکه کوچکی کاغذ چسپانده بود که حرف مربوط به هر برگه را مشخص می کرد. از روی حکم ها اسامی را می خواند و به صفحه مربوط می رفت و در آنجا از جلوی نام کارمند واحد محل خدمتش نوشته شده بود. محل خدمتها را با مداد می نوشتند تا در صورت عوض شدن جای کسی آن را پاک کنند و تغییر دهند. اولین حکم را که برداشت در ذهنش یکی دوبار تکرار کرد"باشد..باشد. خودم انجام می دهم." بعد از خودش پرسید"که این را می گفت؟...جعفرپور نبود ، وقتی که اوایل تازه قرار بود توی دفتر مدرسه کار کنم؟" یا همان اصغری نفهم بود شاید؟
یادش آمد که می خواست نیم ساعت زودتر برود. خانمش وقت دندانپزشکی داشت تا بعد از سه جلسه کند و کاو خانم دکتر در دندان چهارم سمت چپ دهانش بالاخره این دندان را پر کند. پنجاه تومان دیگر باید می پرداخت و به نظرش می رسید نود تومانی ته کارتش باشد. احمدی هم بود و در میز روبرو نشسته بود و داشت نامه های مدیر و معاون ها را که از اتاق خادم آمده بود در کارتابل ها قرار می داد. باید به او می گفت، چون احتمال داشت او هم بخواهد زود برود. احمدی هم قلق داشت البته و اگرواقعا هم نمی خواست زودتر برود جوری می گفت که انگار واقعا دارد لطف و فداکاری می کند..."برو مولایی جون! برو! بالاخره رفاقت به درد همین وقتها می خورد دیگر."نیمچه منتی اگر نمی گذاشت نمی شد.(ادامه دارد)
----------------------------
آقای خاتمی در انتخابات دیروز رای خود را در شعبه ای در دماوند به صندوق انداخته است. این رای دارای پیامهای مهمی است و یکی از آنها قبول سلامت ساز و کار شمارش انتخابات است. پیامهای مختلف دیگری هم دارد که همه در خور بررسی و تحلیل است. بااین حال رسانه های حزب اللهی هم راستا با فتنه گران تحلیلهای عصبی و عجیب و غریبی از این رای ارائه می هند که گویی این رای هم در هماهنگی با توطئه ای پیچیده از جانب موساد بوده است یا آن را مستمسکی برای تمسخر او قرار می دهند. این در حالی است که رسانه های نظام مرتبا در حال برجسته کردن بی حجابهایی هستند که رای داده اند. اگر هدف جذب است که هست نه به آن در مرکز قرار دادن بدحجابها و نه به این فحش ها به خاتمی و رای دادنش. من علیه قالیباف مطلب منتشر کردم اما فحش دادن به خاتمی در این موقعیت که ظاهر کارش چیزی جز رای و نفی تحریم نیست نابجا و غیراخلاقی است.
قیافه آقای خادم در هم بود. آدم رسمی و خشکی به نظر می رسید. وقتی که آقای معبودی و خانم زمانی وارد اتاقش شدند در حال حرف زدن با تلفن بود و در همان حال در قبال ورود معبودی یک دو بار سر تکان داد. فکرش مشغول بود:
صبح اول صبح آقای خلجی معاون مدیر کل به دنبال پیوست های نامه ای آمده بود که یک هفته قبل فرستاده بود و حالا از اداره مقصد زنگ زده بودند که تنها یک ورق نامه بدون پیوست آمده. پیوست ها را که پنج برگ بود احتمالا "احمدی" گیج از نامه جدا و بایگانی کرده بود. چه جور آدمی بود این احمدی و کجا کارمندی کرده بود؟ کوچکترین کاری را بلد نیست انجام دهد. پیوستها مثل سند رسوایی پیدا شد و البته حتی در زونکن اشتباهی بایگانی شده بود. دیروز هم خلجی دنبال نامه ای می گشت که هر چه گشتند پیدا نشد...حالا هم که این میز جدید و این جوانک(معبودی) که خانم رئیس (خانم زمانی) بفهماند که من آنقدرها هم رئیس نیستم. پک و فامیل یکی از این حضرات است لابد. فقط برای بچه خواهر من کار نیست...که گوساله معتاد شود و زیر دست این مردیکه...کار کند.
بلند شد و بیرون رفت تا مطمئن شود احمدی پیوستهای نامه ای را که نیم ساعت پیش به او داد ارسال کرده باشد. با رفتن او معبودی با انگشتش روی میز خالی و بدون شیشه ضرب گرفت. از اول خدمتش هنوز پشت میزی که شیشه داشته باشد ننشسته بود و البته علاقه ای هم نداشت. احساس آزادی و آسودگی می کرد. از جایش بلند شد و صندلیش را چرخاند تا ارتفاعش کمتر شود. دقیقه ای بعد مردی نسبتا مسن که آقای مولایی باشد، سیگار به دهان و مشتی حکم در دست وارد شد. حکم یعنی برگه ای که در آن اقلام حقوق یک کارمند را می نویسند-اقلامی که جمع آن کل حقوق او را تشکیل می دهد. آمده بود تا از آنها با دستگاه کپی که در گوشه اتاق قرار داشت کپی بگیرد. با معبودی سلام علیکی کرد و حکمها را گذاشت روی صندلی کنار دستگاه و یکی یکی مشغول کپی گرفتن شد. معبودی می دانست که در نهایت کارش با حکم هاست و شاید احکام انتقالی خودشان هم لای آنها بود. بلند شد تا حکمها را ورقی بزند و نگاه کند که آقای مولایی بلافاصله گفت "نه! باشد...باشد...خودم انجام می دهم" یعنی که "ممنون می شوم اگر بقیه کپی ها را تو بگیری" . معبودی بی توجه به این حرف ،حکمها را ورق زد و بعد رفت سرجایش نشست. قیافه جوانهای تازه کار را داشت اما کهنه کارتر از این حرفها بود.(ادامه دارد)
لینک:
http://mideast.foreignpolicy.com/posts/2011/01/24/why_tunisians_succeeded_but_iranians_faltered
متن:
On June 15, 2009, three million demonstrators marched silently on the streets of Tehran, according to the city's conservative mayor, Mohammad Bagher Ghalibaf
لینک:
http://en.irangreenvoice.com/content/2636
متن:
the demonstrations three days after the rigged presidential election that 3.5 million people participated in according to Tehran Mayor Mohammad Bagher Ghalibaf
لینک:
http://www.pbs.org/wgbh/pages/frontline/tehranbureau/2011/02/opinion-start-a-worldwide-campaign-for-the-release-of-the-green-movements-leaders.html
متن:
huge peaceful demonstrations broke out in Tehran -- 3.5 million people took part, according to the estimate by Mayor Mohammad Bagher Ghalibaf
لینک:
http://enduringamerica.squarespace.com/february-2010/2010/2/9/the-latest-from-iran-9-february-48-hours-to-go.html
متن:
What is harder to read, in part because of those fogged communications, are the preparations for the demonstrations. Is the claim of "3 million on the streets"
خانم زمانی تازه رئیس شده بود. آقای معبودی که کارمند کم سابقه ای بود آمده بود پیشش که اعلام حضور کند. آمده بود شروع به کار بدهد. از اداره بزرگی که منحل شده بود به این اداره منتقل شده بود. انحلال ، ضوابطی داشت در اوایل از جمله اینکه برای تعیین اداره جدید کارمند، مکان زندگی او را لحاظ می کنند. با این حال برای معبودی و خیلی های دیگر این ضابطه رعایت نشده بود. در این فکر بود(معبودی) که شاید پرتاب شدنش به این اداره در شرق تهران به سفارش خانم زمانی بوده است. دیده بودش (خانم زمانی را) دقیقا در روز آخری که آن اداره قبلی جمع می شد که پیدایش شده بود و آمدنش مصادف با زمانی بود که برای باقیمانده کارکنان اداره تعیین تکلیف می کردند. با همین فکر وارد آسانسور شد و تا طبقه دوم بالا آمد و بعد از کمی بالا و پایین رفتن در راهرو طبقه دوم ،خانم زمانی را که در اتاقش باز بود دید و رفت داخل. خانم زمانی مشغول امضا کردن تعدادی نامه بود. وقتی که به یکباره رئیس شد کارمندان قسمت اداری همه تعجب کردند. در واقع خانم زمانی قبلا با معبودی همکار بود و در اتاق مجاور می نشست و یک کارمند دفتری رده پایین و معمولی بود. سه ماه قبل از آنکه اداره آنها منحل شود به یکباره رفت و در جای دیگری رئیس شد. آیا از این انحلال خبر داشت؟ آنچه معبودی می دانست آن بود که بعضیها شخصیتشان بالاتر از دانش اداریشان است و خانم زمانی از این نوع بود. صحنه مشاهده خانم زمانی در حال امضای همان نامه هایی که رئیس قبلیش با مقادیر زیادی وسواس امضا می کرد چنان به نظرش فانتزی آمد که رشته افکارش گسست. گرچه باید از خانه اش راه دوری را طی می کرد تا به این اداره جدید برسد اما به احتمال قوی فرصتی بود برای تمدد اعصاب و استراحت. خانم زمانی همین که متوجه ورود او شد سلام کرد.(ادامه دارد)
---------------------------------------
درباره سریال لبه آتش:
سریال لبه آتش به کارگردانی جواد افشار سریالی با کیفیت ویژه و قابل تامل بخصوص از لحاظ فنی بود ،گرچه از لحاظ محتوا هم از بیشتر سریال های ساخته شده با موضوع انقلاب برتر بود. سه نظامی در یک مکان تاریک دربسته که معلوم نبود اسرائیلی اند یا ایرانی شروع این سریال بود. یک آدم آهنی زمخت سرتراشیده که مرتبا دستور می دهد و پرخاش می کند گویی که یک تکه سنگ متحرک. به ناگهان اما نظرم جلب شد که این سریال را باید دید و آن وقتی بود که این تکه سنگ وارد خاطرات خودش شد وقتی که زنش را به داخل اتاقی برد و به شدت کتک زد. این آدم به یکباره جذاب و جالب شد و عمق پیدا کرد. همین کار برای شخصیتهای دیگر هم تکرار شد. محسنات این فیلم در یک نوشته مختصر نمی گنجد اما صحنه به یادماندنی آن ، صحنه ای است که فرمانده ارتش لباسهای ارتشی را در خانه اش در می آورد تابا لباس شخصی به محل کار برود و بی طرفی ارتش را اعلام کند. آرامش این مرد در آن لحظه و دقیقا وقتی که همسرش جوانش دارد او را به مقصد آمریکا ترک می کند -چون دارد رژیم شاه سقوط می کند و تیمسار آن بودن بی ارزش می شود -حقیقتا از سطح درک اغلب سریال سازهای ما بالاتر بود. بعد از مدتها اولین بار بود که می خواستم قسمت آخر یک سریال را دوباره ببینم اما موفق نشدم. از آقای جواد افشار و نویسندگان این سریال و عوامل دیگر وصدا و سیما تشکر می کنم.